سه ماه گذشته بود. در این نود روز، زندگیام خلاصه شده بود در یک آمار فرساینده: از هر بیست یا سی رزومهای که مثل تیر در تاریکی رها میکردم، شاید تنها یکی به هدف میخورد و دری باز میشد. صبحها عادت کرده بودم با چشمهای نیمهباز سراغ لینکدین بروم، بعد جابویژن، جاباینجا و بازگشت به نقطهی صفر. آگهیها را مرور میکردم، به دوستانم رو میانداختم و منتظر میماندم. گاهی روزنهای باز میشد و به اتاق مصاحبه راه پیدا میکردم، اما این فرصتهای کمیاب در برابر سیلِ رد شدنها ناچیز بود. بیشتر وقتها سهمم همان پاسخ آشنای اتوماتیک بود: «متأسفیم، رزومه شما رد شد». جملهای کوتاه و تکراری که هر بار، همان کورسوی امیدی که با دعوت به مصاحبه روشن شده…
