اعترافات یک کالای مرجوعی؛ روایت یک کارگر جویای کار

سه ماه گذشته بود. در این نود روز، زندگی‌ام خلاصه شده بود در یک آمار فرساینده: از هر بیست یا سی رزومه‌ای که مثل تیر در تاریکی رها می‌کردم، شاید تنها یکی به هدف می‌خورد و دری باز می‌شد. صبح‌ها عادت کرده بودم با چشم‌های نیمه‌باز سراغ لینکدین بروم، بعد جاب‌ویژن، جاب‌اینجا و بازگشت به نقطه‌ی صفر. آگهی‌ها را مرور می‌کردم، به دوستانم رو می‌انداختم و منتظر می‌ماندم. گاهی روزنه‌ای باز می‌شد و به اتاق مصاحبه راه پیدا می‌کردم، اما این فرصت‌های کمیاب در برابر سیلِ رد شدن‌ها ناچیز بود. بیشتر وقت‌ها سهمم همان پاسخ آشنای اتوماتیک بود: «متأسفیم، رزومه شما رد شد». جمله‌ای کوتاه و‌ تکراری که هر بار، همان کورسوی امیدی که با دعوت به مصاحبه روشن شده…

دقت دارید وضع چگونه است؟ مسیح هم که باشی قرار است یک روز و فقط یک روز با خارتاجی بر سر، صلیبت را به دوش بکشی و ته روز به آن سه‌میخ شوی و تمام. اما استثمار شدن و در جایگاه کارگر و زحمت‌کش قرار گرفتن یعنی این‌که هر روز باید صلیب استثمار و تبعات زندگیِ استثماری را بر دوش بکشی و ته هر ماه به میخش کشیده شوی و دوباره روز از نو و ماه از نو. این است پیوستگی مدام هستی و زندگی در جهان مبتنی بر استثمارِ سرمایه‌داری.

نمایش‌نامه گزینش

کدام کارگر را می‌توان یافت که موقعیت زجرآور مصاحبه‌های کاری یا جلسه‌های گزینش را در جستجوی کار تجربه نکرده باشد؟ هنگامی که با ترس و لرز جلوی کارفرما می‌ایستد تا محک بخورد که چقدر برای کارفرما سودآور خواهد بود. هنگامی که ناچار است در برابر سرکوفت‌ها و تهدیدهای کارفرما خود را بی‌دفاع کند تا هر آن‌چه که خواست کارفرماست بر او تحمیل شود. در نمایش‌نامه «گزینش»، نویسنده ما را با موقعیتی روبرو می‌کند که جای این دو در یک مصاحبه‌ی کاری عوض شده است.