›
فراز پاکدل
9 مطلب
تازهترین ↓

داستان کوتاه «اندیشهی زندانی»
ساعت 2 نصفه شب بود. عباس نشست، لحاف را روی بچهها کشید. بلند شد یک کاسه زیر شیر آب گرفت و چند…

داستان کوتاه «اخلاق کارگری و تشکلهای کارگری»
بهادر زنگ در را فشار داد. کمی بعد مجید در را باز کرد. با هیجان گفت «خیلی منتظرتون بودیم… سلام!» و بلافاصله…

داستان کوتاه «دستهای به هم پیوسته»
غروب بود، هوا کمکم داشت تاریک میشد. مجید در حالی که یک نان بربری زیر بغل داشت وارد کوچه شد. یک سر…

